مي شوم ، نمي شوم؟!
فكرم را هو نمي كشم
صبر كن سوت بردارد از كودك بازيگوش
خيالم دارد
و اين جهان بيني كه قورباغه را مي پراند
و مي بندد هر چه زيپ و كتاب را
سكته مي گذارد روي اين قلبي كه، آسمان آبي است
بي خيال عزيزم (آن زن گفت):
بخوان به نام پروردگاري كه تو را آفريد
و مردمي كه در شعله هاي خويش آتش گرفت
دلم را دور مي ريزد
مثل يك صندلي كه دورش را قمر
ناگهان سكسكه ات به عطر… شه
بر مي گردم
لاي هزار چشم بي دندان
كه اينهمه را جويده جويده… مي بيني؟
لبخند مليحي كه چشمهايش هم زير لب مرا مي خن ديده بود
حالا خيال كن ديوانه!
هي پشت مي كنم مدرنيته ام را
و هي مي گويي نه؛
پست مدرن نمي شوم، هر چه بخواهي مي شوم
گا…گو…خ… خرگوش هم مي شوم
پدر سوخته تر از اين كلاغ هم مي شوم… نمي شوم؟
در الاغم بودم كه آن روي سگت زنگ زد:
((ديوانه احمق شدي
از من چرا ببريده اي
بي مهر و تق و لق شدي
از من چرا…))
دلم را نمي خواهد در برود
اينور و آنور برود
با دل من سر برود
بي گل و گلزار مرا.
تشنه مي شوم زير اين ناگهان
خودمان را بين راهي شده ايم
اين جاده مسئول نيست كه خلاف جهت مي رود
تو مي روي به جهنم خدا نگهدارت
خدا كند كه نيايي، شدم گرفتارت
لطفش در اين است،
اين نوشته ها را نمي تواني به نامزدت بدهي
او كه نمي داند به كجاي اين مگسك خيره شده اي
حالا پريد
دويد چشمهاي تو به سوي آنجايي كه
باز هم پريد
تشنگي هم دنيايي دارد
مي شود خشك آن لب شيرين
بند مي آيد
يعني همان زبان بي مغزت
لاي اين بوته ها قارچي چيدم به اندازه ي دروغهايت
يادت نيست
همانجايي كه تو خيس كرده بودي
دوستت دارم دو حرف و 3 بخش بيشتر ندارد
خدا كند ر م نكند
تلفنهاي همراه مثل كارمندان دولت جوابت را نمي دهند
يادم باشد وقتي كه مرا تكرار مي كني تنها هستيم
و تنت مور مور مي شود در تنهايي من
عاشق كه نه
براي خودت يك سادگي تمام قد شده اي
براي اينكه بميرم، نه، نمي توانم، باور كن
چون ماه در سكوت خويش
كهكشاني فرياد را خاموش بنشينم
آنگاه كه برهنه در سكوت رود جريان مي يابي
نگاهم را به آبهاي تشنه مي دوزم
حالا هر چه باشد شكل چشمت بادام
يادم هست، يادت هست؟
گفته بودي كاش در دنيا سه چيز نبود
عشق ـ غرور ـ دروغ
زيرا اگر عشق نبود انسان به خاطر غرورش دروغ نمي گفت:

