تبليغاتX
جینکاسر

جینکاسر

مي شوم ، نمي شوم؟!

 

فكرم را هو نمي كشم

صبر كن سوت بردارد از كودك بازيگوش

خيالم دارد

و اين جهان بيني كه قورباغه را مي پراند

و مي بندد هر چه زيپ و كتاب را

سكته مي گذارد روي اين قلبي كه، آسمان آبي است

بي خيال عزيزم    (آن زن گفت):

بخوان به نام پروردگاري كه تو را آفريد

و مردمي كه در شعله هاي خويش آتش گرفت

دلم را دور مي ريزد

مثل يك صندلي كه دورش را قمر

ناگهان سكسكه ات به عطر شه

بر مي گردم

لاي هزار چشم بي دندان

كه اينهمه را جويده جويده مي بيني؟

لبخند مليحي كه چشمهايش هم زير لب مرا مي خن ديده بود

حالا خيال كن ديوانه!

هي پشت مي كنم مدرنيته ام را

و هي مي گويي    نه؛

پست مدرن نمي شوم، هر چه بخواهي مي شوم

گاگوخ خرگوش هم مي شوم

پدر سوخته تر از اين كلاغ هم مي شوم نمي شوم؟

در الاغم بودم كه آن روي سگت زنگ زد:

                  ((ديوانه احمق شدي

                    از من چرا ببريده اي

                    بي مهر و تق و لق شدي

                    از من چرا))

دلم را نمي خواهد در برود

اينور و آنور برود

با دل من سر برود

بي گل و گلزار مرا.

تشنه مي شوم زير اين ناگهان

خودمان را بين راهي شده ايم

اين جاده مسئول نيست كه خلاف جهت مي رود

تو مي روي به جهنم خدا نگهدارت

خدا كند كه نيايي، شدم گرفتارت

لطفش در اين است،

اين نوشته ها را نمي تواني به نامزدت بدهي

او كه نمي داند به كجاي اين مگسك خيره شده اي

                                              حالا پريد

دويد چشمهاي تو به سوي آنجايي كه

                                             باز هم پريد

تشنگي هم دنيايي دارد

مي شود خشك آن لب شيرين

بند مي آيد

يعني همان زبان بي مغزت

لاي اين بوته ها قارچي چيدم به اندازه ي دروغهايت

يادت نيست

همانجايي كه تو خيس كرده بودي

دوستت دارم دو حرف و 3 بخش بيشتر ندارد

خدا كند  ر م  نكند

تلفنهاي همراه مثل كارمندان دولت جوابت را نمي دهند

يادم باشد وقتي كه مرا تكرار مي كني    تنها هستيم

و تنت مور مور مي شود در تنهايي من

عاشق كه   نه

براي خودت يك سادگي تمام قد شده اي

براي اينكه بميرم،   نه،   نمي توانم،   باور كن

           چون ماه در سكوت خويش

           كهكشاني فرياد را خاموش بنشينم

           آنگاه كه برهنه در سكوت رود جريان مي يابي

           نگاهم را به آبهاي تشنه مي دوزم

حالا هر چه باشد  شكل چشمت بادام

 

يادم هست، يادت هست؟

گفته بودي كاش در دنيا  سه چيز نبود

عشق ـ غرور ـ دروغ

زيرا اگر عشق نبود انسان به خاطر غرورش  دروغ نمي گفت:

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386ساعت 23:1  توسط منوچهر خالقی  | 

تورقي بر مجموعه شعر امروز ساري

 

 

به كوشش: رجب بذرافشان

 

 

 

 

مجموعه ((شعر امروز ساري)) كه در سال 1383 به كوشش آقاي ((بذرافشان)) به چاپ رسيده است يكي از آوانگاردترين و سودمندترين مجموعه هاي شعري است كه در مازندران به ثبت رسيده است.

اين مجموعه كه در بر گيرنده 45 شعر از شاعران خوش قريحه آن خطه از سرزمين سبز مازندران است، به حق شعرهاي سبزي است كه اگر پخش مناسبي داشته بود، انشاء الله منشاء تاثيرات فراواني در حوزه شعر استان خواهد شد.

 

در اين مجموعه البته با نام هاي چند شاعر صاحب نام رو به رو هستيم كه متاسفانه امروز از فيض حضور فيزيكي آنها محروميم، اما نام هاي ماندگار خواهند بود. شعر امروز مازندران فراز و نشيب هاي فراواني را پشت سر گذاشته است.

 

مازندران از جمله مناطقي است كه از شاعران پر آوازه اي در طول تاريخ برخوردار بوده است. و تنوع كار هنري در آن ها بسيار به چشم مي خورد. اما مازندران بعد از نيما در يك فطرت طولاني فرو رفت.

گويي نيما كه خود از تاثير گذارترين شاعران ايران و از خطه مازندران بوده در استان خود گمنام ماند، تا دهه 60 كه شعر رونق قابل توجهي يافت در اين استان صداي قابل ملاحظه اي شنيده نمي شد جز از چند شاعر انگشت شمار و ديگر هيچ.

 

حتي در زمينه شعرهاي محلي هم هيچ كار اصولي و قابل اعتنايي عرضه نمي شد. و چيزهايي كه گوشه و كنار به گوش مي رسيد آنقدر در سطح و عوام پسندانه بود كه انسان شرمش مي آيد آن ها را به عنوان ادبيات فولك بشناسد. كارهاي كم ارزشي كه ارائه مي شد جملگي از كساني كه ذيصلاح در اين زمينه نبوده اند بود.  

 

خوشبختانه بعد از اين فطرت طولاني از دهه 60 نخست شعر فارسي از رونق قابل ملاحظه اي برخوردار شد و پيامد آن شعر محلي در آن روزگار به حد كمالي از ظرفيت خود بهره برد. نخست غزليات و مثنوي بود كه رواج آن از بسامد بالاي دوران جنگ به شمار مي رفت. و اشعار معمول نيمايي و سپيد پس از آن قرار داشت. اندك اندك اين روال جاي خود را عوض كرد و شعر نو به عنوان شعر پيشرو جاي خود را باز كرد.

در آن روزگار شاعران بسياري فعال بوده اند همانند آقاي قيصري، صابر، كرمدخت، دانا، دهرويه، اديم، كياسري، نشاطي، آقاجاني و بسياري ديگر كه در ياد ندارم، و از آن ها عذر مي خواهم. تا اين كه سر و صداي ((براهني)) در مركز حواس ها را به خود جلب كرد.

 

 

براهني در ((خطاب به پروانه ها)) شكل ديگر را مطرح ساخت كه تعجب همگان را بر انگيخت. نخست او با تعدادي از شاگردانش دست به نوشتن چيزهايي زدند كه كسي متوجه نمي شود، اما طبق عادتي كه ما ايرانيان داريم از خود خواهي هر چه را كه نمي فهميديم عالي مي پنداشتيم تا رفته رفته با خواندن ترجمه هاي ((بابك احمدي)) پيرامون هرمونوتيك و تاويل متن و كتابي از ديگر واضحان پسامدرن به نقاط تاريك و نكات باريك اين قضيه دست يافتند و پي بردند كه با تغيير مولفه ها و تغيير در ساختار دروني و بيروني ذهن و نوشتار و پرهيز از بايدها و نبايدها كه به قول ((بارت)) راهي را براي ما تعيين كرده اند نرويم به شعر متفاوت امروز با انواع شيوه ها دست يافتيم.

 

سخن از شعر امروز ساري بود كه به مازندران و مسير تحولي شعر در اين استان كشيد. امروز پس از شايد يك دهه به طور صحيح به نظر من فاصله زماني زيادي نيست. مازندران خود را از وزنه هاي قابل اعتنا و ارزشمند شعر ايران در آورد. اكنون تنوع شعر و انديشه در حوزه فرهنگ مازندران را چون طبيعت زيباي خود رنگارنگ و ستودني ساخت.

 

امروز از غزل به شيوه ي قدمايي همچون زنده ياد ((محمد چامه سرا)) و آقاي ((پيروزيان)) در آمل كه در شهرهاي ديگر متاسفانه نمي شناسم گرفته تا شاعران مطرحي چون ((جليل قيصري)) و همه آنهايي كه در مولفه شعر دهه 60 نام بردم و نبردم و حتي شاعران متفاوت سرايي چون وزيري، اكبري، نتاج، لوطيج و كه ذكر نام آن ها ذهني غير از ذهن فراموشكار من مي طلبد كه اگر در اين صفحه رديف شود به نسبت جمعيت و وسعت انسان شايد بتوان بيشترين نام را در ساير استان ها به خود اختصاص دهد.

در اين صورت مازندران بزرگ ترين استان شاعر خيز ايران خواهد بود. در هر صورت با تورقي كه بر شعر امروز ساري كرده ام تنوع و تعداد شاعران مرا به وجد آورده است. غزلياتي كه در نهايت زيبايي كار شده اند و شعرهاي نويي كه از لحاظ استحكام هيچ كم و كسري از شاعران مركز و ديگر استان ها ندارد و بماند حتي بسيار زيباتر و مفهمومي ترند، و از لطافت بسياري برخوردار مي باشند. مثل: دلتنگي ((اسدي))، غزل هاي نشاطي، دروغ نمي گويد ((شاه محمدي)) چشم در راه ((فيروزي)) و همچنين شعرهاي صائبي، دهقان، دولت آبادي و بسياري ديگر كه قرار نيست در اين مقوله از همه نام ببرم. چرا كه آن ها خود نماينده زيبايي شعرهاي خود در اين مجموعه هستند.

 

اما بخش شعرهاي متفاوت و به قول امروزي كه از 14 شاعر مي توان نام برد. اميد من اين است كه اين شاعران در آينده، متفاوت نسبت به يكديگر باشند نه نسبت به شعر غزل و سپيد چرا كه فراروي از غزل و سپيد كار آساني است، اما رسيدن به همه زواياي پنهان در شعر امروز كاري است دشوار ـ شعر امروز در حيطه وسيع تري قدم بر مي دارد. و گستره وسيعي را در بر مي گيرد.

 

شعر امروز با هيچ شيوه بيان دشمني ندارد يك همخواني سامان يافته اي با همه تاريخ گذشته دارد. شعر امروز غزل را در خود مي پذيرد. شعر سپيد را و همه مكاتب هنري اعم از فرماليسم، رمانتسيم، سوررئاليسم، ناتوراليسم، ايده آليسم، رئاليسم، دادائيسم و

 

در شعر امروز حقايق جمعي جاي خود را به حقيقت ذاتي داده است. همه مولفه ها فراروي بودن نيست ارجاعات متن وجود دارد و بسياري چيزهاي ديگر بايد تفاوت هاي دريافتي درون خود را در يابيم نه آن تفاوت هايي كه به ما ارائه مي شود و از آثار ديگران نشات مي گيرد. آن طور بنويس كه فكر مي كني نه آن طور كه فكر مي كنند.   

 

در ميان اين شاعران خوب هستند كه شعرشان هنوز از آن بافت مناسب و صحيح برخوردار نيست و از سركشي هاي هرج و مرج گرايانه پيروي مي كنند. اولين چيزي كه مد نظر پسامدرنيسم است ايجاد لذت است.

 

ما در بيان سطري اگر از لطافت و ظرافت هنري برخوردار نباشيم، گسست هاي بي رويه و نا به جا و انبوه نه تنها لذتي در متن ايجاد نمي كند بلكه هيچ كششي نسبت به خواننده ايجاد نكرده تا واكنشي بوجود بياورد. اين بايد فراموش نشود كه شعر هميشه شعر است. و حتي يك جمله كه بيان شود روايت است و روايت وجود دارد. حاكميت مولف و حاكميت روايت نبايد به متن سيطره داشته باشد.

 

هميشه كار ساز نيست.

يادم هست كه نيما در جايي گفته بود كه، ((شعر بايد به نمايش نزديك شود)) اگر دقت كنيم در مي يابيم كه نيما به نكته زيبايي اشاره كرده بود.

 

در نمايش روايت نمود واقعي خود را از دست مي دهد و با آغاز ديالوگ كنش و واكنشي در متن بوجود مي آيد كه ما را به هر كجا كه دلش بخواهد مي برد نه دلمان بخواهد.

 

به هر حال شعر امروز ساري شعري پويا با شاعراني فرهيخته و سخت كوش كه ما را به افق هاي دور دست و روشني مي كشاند. اگرچه اين مجموعه به عنوان شعر امروز ساري است. اما به قول فردوسي بزرگ:

 

ز مازندران شهر ما ياد باد

هميشه بر و بومش آباد باد  

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم فروردین 1386ساعت 19:14  توسط منوچهر خالقی  | 

با من حتا يكبار

 

من فرانگشتاين (1) پدرم هستم

{تو}

عاقبت دست در اندازه هاي

از من بزرگتر، خريتم براي تو

حالا هر چه مي خواهي بخر

ويلا، زمين، ماشين، خر

با من حتا يكبار؛ چگونه نيستم

همسايه بامداد زمستان تا نصفه ي ماه

روشن شد

و از آن تخته سياه، قصه ي مردي در كوير راهش را گم كرد

خانه اي تاريك

تختخوابي روشن

لايه هاي اين عشق مثل مسافري كه در زاينده رود

و سنگهاي يادگاري اش را در

و بادبانهاي تمام پياده رو را

باطل نيست هر چه مال من است

كه آهسته از تو رنج مي برد

از گناهش تنها

حلقه اي از

رد پاي

من و

سر بر مي گرداند

چراغ و

در و

آن فاصله اي كه آينه را تكان مي دهد

حتا تو تو تو را

كه آن فرياد را

كشان كشان از عمق جاده اي نارنجي كشيدي

و بود شب

و بو د گل

 

بشنو ـ بشنو

شب خيس شده است

و باران روشن است، از ستاره هايي كه در بالا چيده بود

و شب قسمتي از روز است كه خجالت مي كشد

حالا ديگر آواز مهمان ناخوانده نيست

اين كشته خوش آواز را

مي توان دوست داشت، عاشق شد، صحبت كرد

دشمن قصد دارد يك گردان آفتاب زده را

حالا با اين كنترل مي تواني

از اينجا نيروهاي دشمن را

تلويزيون را

خاموش

حالا اگر كربلا را دشمن دارد عيبي ندارد

دشمن كه كربلا ندارد

و ماه رمضان را

و آبروي فقر و قناعت را

چند روزي فرصت خواهيد داشت

چند بار مجبوري كه بگويي حاج آقا سلام

كه فحشم بدهي

به جان عزيزت

اما فقط چند روز

در دل مي خندم به آن همه حماقت كه از

دهانت مي ريخت / مرتيكه ي بي ريخت

كجا بوديم؟

داشتيم از جنگ و

دختر همسايه حرف مي زديم

غافل از اين شب ورشكسته ي دورنما

خطاب مي كنم،

خاموش باش شاعر   (راستي هاي شاعرانه ات را)

راست مي گويي

حالا از اين دختر كه بگذرم

كدام يكي اش مي تواند آينه ي زوار در رفته ام را

نه

وقتش رسيده

خوابم مي كند از عشق خامم مي كند    نوشي به جامم مي كند

فارغ ز نامم مي كند     اين رونق بازارها

حالا خودت را بخند

چه كسي هواي بيرون را سوت مي زند

و در را از آئينه مي بندد

و سكوت

آئينه

و كودكي هايم

و نقاشي روي ديوارم را ((هزار سال است خورشيد را از آن تابانده ام))

براي ديدن من شعرها خاموشي مي گيرند

جوي عشق و جاري تنهايي ام / من منوچهر خوش عاشقي ام

گرد اين سكوت

پروانه اي بود كه تنها از آوازش

برگردد و اين كوه را

هر كاري را كه نكرده اي

از من دوبار زيباتر شده اي

يكبار كه اسمم را

م م م منوچهر

و حالا كه تو را در ته اين گور

باران وقتي كه همانطور از چراغ خيابان مي ريزد

هاشور مي زند

بنشين اينجا كنار من

اين حسي كه تو گرفته اي

مرا بي حس مي كند    از بي حسي من

غورباغه اي در پايين ما را مي بيند

دوبار برگشتم

يكبار براي آنكه خودت را به در و ديوار زدي

و بار ديگر در خانه ام

گفتي تا تو را خود را

به در و ديوار زدم

اين روزها كاغذهاي روزنامه برق مي زند

و بعضي جاهاي ديگر هم

((خدمت به مردم بزرگوار ))

ـ هر كس به طريقي دل ما مي شكند ـ

اين مردم كه من با قلاب از رودخانه نگرفتم

حتما اتفاقي افتاده

كه هوا دارد شبيه قر زدن هاي ما مي شود.

سيمايت شبانگاهي

اين گل تقديم به تو   عزيزم

آنها كه در  c ـ w زور زدند

اعتيادشان بيرون نيامد

يا جان رسد به جانان

يا اين از آن در آيد

خدام مي داند، آري ((خودم)) مي داني؟

نمي دانم از كيست اين

حتما مال رواي ست

از ما گذشت خوب و بد

اما تو روزگار

فكري به حال خويش كن

اين روزگار نيست

از اين كچل هر كه نمي گذرد

خوشبختي را و موهاي سرم خلاصه

براي همين است كه نمي دانم كدام را بر آورم

آرزوهاي بر باد رفته را و

اين ميز نام تو را مي داند

اين رستوران هم؛ چشمهايي كه زل مي زنند به ورودي

و تو ثابت مي كني كه اينها همان گريه هاي پارسالند

كه حالا پارس مي كنند

دمهايي كه مي جنبند در اين اثناء

چشمهايي كه حمارند ديدني است.

در آن گوشه

موهايش را تاب داده تا بي تابي

آب كه مي خورد گويي شراب در جام كوروش مي ريزد

ـ شرنگ جان ـ

گاه نگاه به گاهي

چيزي مثل آرزق از دلم به دهانم ريخت

و با صداي خشتي گفت: نه!

اين گوسفند گاو است!

و ابروهايم كه

و چشمهايم را خونين

اصلا فكر نمي كنم

آروق مي زنم

نگو كه چرا

آروق مي زنم

تو كه از حيوان كامل بودنم اصلا نمي داني خبر (2)

((آنگه بيا با عاشقان همخانه شو همخانه شو))

دخترم آمد و از مدرسه گفت:

امروز گريه اي ديدم آنقدر و زيبا بود و آنقدر زيبا بود كه

نمي دانم سگ بود يا گربه

اما اين سگ خيلي شبيه گربه بود

 

 

پانوشت:

1 ـ فرانكشتاين: هيولاي ساخته دست بشر

2 ـ در عرفان اسلامي آمده است: پيش از رسيدن به انسان كامل بايد حيوان كامل شد. (ابن خلدون)

حيوان كامل كسي است كه چشم برزخي دارد (دكتر الهي قمشه اي)

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اسفند 1385ساعت 16:50  توسط منوچهر خالقی  | 

کات!

 

صدا - دوربین- حرکت

کسی میان این سطرها می دود

سر هر نقطه که می رسد خودش را صدا می زند

اینطوری

آهااااااااااای ...

سطر بعدی روی پل می سی سی پی

سی لا سل فا می ر دو

و بعد زنی شبیه خودش

که وال های چشمش همه پلانگتون ها را بلعیده بود

یک سایه آنطرفتر

سگی می شاشد به الفبای این شعر

کات!

+ نوشته شده در  شنبه سی ام دی 1385ساعت 18:7  توسط منوچهر خالقی  |